یه اتفاق بد
پنج شنبه 18 اسفند مامان جون سارا که خونشون تعمیر کرده بود داشت وسایل رو سر جاش می ذاشت که ما هم رفتیم کمک کارا تموم شد و آخر کار خواستیم چای بخوریم و چون گاز وصل نبود با پیک نیک این کا رو کردیم ولی همین که پیک نیک رو خاموش کردیم سارا سریع دستشو گذاشت رو پیک نیک و..... از ساعت 10 تا 1 شب گریه می کرد الهی بمیرم مامان هم کلی گریه کرد و بابام که کاردش میزدی خونش در نمیومد شایدم گریه کرد... سارا جون هم دیگه هر کسو می دید می گفت" ممین ممین" یعنی دستمو ببین" اوخ اوخ می می نی هبیت دس پا هسی" یعنی دست می مینی و پای خرسی با کبریت سوخت!!!!!!

. فردا شبش هم طبق معمول هر سال آبتین کوچولو برامون سمنو آورد به به عجب سمنویی.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


یه اتفاق بد
